خرید بک لینک
دیدی داری یه کاری میکنی مثل آشپزی یا هرچی... ازین کارای اهسته و زمان بر... که دستات مشغوله و فکرت آزاد... یهو به خودت میای میبینی داری یه خاطره رو مرور میکنی و با خودت میگی من چقدر احمق بودم... یا چرا

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:48

دیشب خونه ی دوست رضا مهمون بودیم خانمش ماست آورد گذاشت روی سفره گفت خیلی خوشمزه س و اینا بخورین گفتم: میشه؟ گفت: چی؟ گفتم: میگم میشه؟ گفت: چی میشه؟ رضا فهمید من چی میگم گفت نه نمیشه منظورم با ماست بود

برچسب: نویسنده: سام حیدریان تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 6:48

صفحه بندی